سپاس خدای را

 

 

چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...

فدریکو گارسیا لورکا - Federico García Lorca

********************************************************************
 

 

چند روز پيش وقتي داشتم روزنامه جام جم رو مي خوندم  يه مطلبي نظرمو جلب كرد كه منو ياد دوران

 بچگيام انداخت

مطلب  اين بود

سلام پريسا

پريسا چرا د يروز نيآمدي توي كوچه با من بازي كني.پريسا من يك عروسك براي تو خريدم و به مامانم

 گفتم كه مي خوام با پريسا عروسي كنم ولي مامانم مي گويد تو هنوز كوچولو هستي و هر وقت كه بزرگ

 شدي و رفتي دانشگاه  با پريسا عروسي كن.ولي من هنوز كلاس سوم هستم .مامانم مي گويد پريسا هم بايد

 برود دانشگاه و دكتر بشود. ولي داداش ناصر مي گويد دخترها وقتي مي روند د انشگاه با يك پسر ديگر

 دوست مي شوند . پريسا تو هيچ وقت نرو دانشگاه چون اگر تو بروي دانشگاه با يك پسر ديگر دوست

 مي شوي و ديگر من را دوست نداري و من مي روم سيگار مي كشم و متاد(معتاد) مي شوم و مي ميرم.

 

                                                                                                                                                 شايان

شما هم بگيد كه با خوندن اين مطلب چه حسي بهتون دست مي ده.

 

 


 

نوشته شده توسط نسيم و مهدي در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 0:3 موضوع | لینک ثابت