همسفــر
تمام آئينه ها با تو گفتگو دارند
خلوص قلب ترا جمله آرزو دارند
ô
تو از کدام ديار غريب مي آيي؟
که آيه های شرف با تو آبرو دارند
ô
به پايمردی و همت رفيق ره بودی
فرشتگان همه از وجد های و هودارند
ô
هنوز خاطره ها از کرامتت جاريست
هزار چشمه جوشيده در سبو دارند
ô
تو همسفر خوب سالهای دور منی
که کوچه باغهای جوانی به جستجو دارند
ô
ز چشمه سار مهر تو سيراب می شود هردم
جوانه های نهالت که گل به رو دارند
ô
قلم به وصف تو ما را نمی کند ياری
که واژه ها همه از شرم سر به تو دارند
ô
ببين که صفحه تقويم با تو نورانيست
هميشه ثانيه ها با تو رنگ و بو دارند
مرد دستانش را به سوي آسمان دراز كردو گفت :خدايا سلام امشب ميخوام با تو اندكي صحبت كنم
امشب به كسي براي شنيدن نياز دارم به كسي براي گوش دادن به نگراني و ترس هايم خدايا تو خود
شاهدي به تنهايي نميتوانم....از تو ميخواهم تا خانواده ام را در پناه خود حفظ كني و عليرغم سرنوشتي
كه برايشان رغم زده اي زندگي شان را پر از اطمينان و اعتماد نمايي و به من ايماني عطا كن تا بدون
ترس و واهمه اي با لحظه لحظه ي زندگي ام روبرو شوم.خدايا از تو سپاس گزارم كه به حرف هايم
گوش دادي شب بخير .دوست دارم.انگاه زمزمه كرد:خدايا با من حرف بزن" و سينه سرخي آواز خواند
اما مرد نشنيد.
پس دوباره گفت خدايا با من حرف بزن و آسمان غرشي كرد اما مرد باز هم نشنيد و به اطراف نگاهي
انداخت و گفت:خدايا بگذار تا تو را ببينم و ستاره اي در آسمان روشن تر شد و چشمك زد.اما مرد نديدو
فرياد زد: خدايا معجزه اي به من نشان بده نوزادي به دنيا امد و مرد باز هم متوجه نشد و در نا اميدي
گريه سر داد و گفت خدايا مرا لمس كن بگذار بدانم كه تو در اينجا حضور داري.
پروانه اي روي شانه هايش نشست اما او آنرا دور كرد....خدا در همين جاست همين نزديكي ها....
در همين چيزهاي به ظاهر ساده و بي اهميت ولي نعمت هاي خداوند ممكن است ان طور كه منتظرش
هستي به دستت نرسد؟؟...

اعياد شعبانيه بر همه مسلمين جهان مبارك باد
نوشته شده توسط نسيم و مهدي در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 23:56 موضوع | لینک ثابت
سپاس خدای را
چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...
فدریکو گارسیا لورکا - Federico García Lorca
چند روز پيش وقتي داشتم روزنامه جام جم رو مي خوندم يه مطلبي نظرمو جلب كرد كه منو ياد دوران
بچگيام انداخت
مطلب اين بود
سلام پريسا
پريسا چرا د يروز نيآمدي توي كوچه با من بازي كني.پريسا من يك عروسك براي تو خريدم و به مامانم
گفتم كه مي خوام با پريسا عروسي كنم ولي مامانم مي گويد تو هنوز كوچولو هستي و هر وقت كه بزرگ
شدي و رفتي دانشگاه با پريسا عروسي كن.ولي من هنوز كلاس سوم هستم .مامانم مي گويد پريسا هم بايد
برود دانشگاه و دكتر بشود. ولي داداش ناصر مي گويد دخترها وقتي مي روند د انشگاه با يك پسر ديگر
دوست مي شوند . پريسا تو هيچ وقت نرو دانشگاه چون اگر تو بروي دانشگاه با يك پسر ديگر دوست
مي شوي و ديگر من را دوست نداري و من مي روم سيگار مي كشم و متاد(معتاد) مي شوم و مي ميرم.
شايان
شما هم بگيد كه با خوندن اين مطلب چه حسي بهتون دست مي ده.
نوشته شده توسط نسيم و مهدي در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 0:3 موضوع | لینک ثابت
13 رجب مصادف با ميلاد مولود كعبه مولاي متقيان حضرت علي (ع)
بر تمام شيعيان مبارك باد
باباهاي مهربون روزتون مبارك
باباي گلم به اندازه تموم دنيا دوست دارم روزت مبارك
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر
از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت
بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات
بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي
. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به
نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج
مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از
جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش
نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو
که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟
گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي،
بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء من بودي
چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟
گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم،
تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از
علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
خدايا به خاطر همه عناياتي که به من داري ازت ممنونم. تو تمام لحظه هاي نيازم فقط خواستمت.
ولي تو منو واسه هميشه ميخواي . توي اين لحظه هاي ترديد و تنهايي تنهام نذار.
قدرت خواستن و رسيدن عطا کن. به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم،
نه آنكه گوش به فرمان بادا باداي ايام باشم ...
کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوي دركشان گامها بردارم
نوشته شده توسط نسيم و مهدي در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 21:58 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

زندگي مثل پيانو است كليد هاي سفيد نمايانگر شادي كليد هاي سياه نمايانگر غم
اما براي شنيدن موسيقي زندگي بايد با هر دو كليد آهنگي بسازيم.
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِِِِِِ الرَّحيم
اِلهي قَلْبي مَحْجوبٌ وَ نَفْسي مَعْيوبٌ وَ عَقْلي مَغْلوبٌ وَ هَوائي غالِبٌ
وَ طاعَتي قَليلٌ وَ مَعْصِيَتي كَثيرٌ وَ ِلساني مُُقِرٌّ بِالذُّنوبِ فَكَيْفَ حيلَتي
يا سَتارَ الْعُيوبِ و يا علّامَ الغُيُوبِ وَ يا كاشِفَ الْكُروبِ اِغْفِرْ ذُنُوبي
كُلَّها بِحُرْمَةِ مُحَمَّدٍا وَ آلِ مُحَمَّدٍ يا غَفّارُ يا غَفّارُ يا غَفّارُ بِرَحْمَتِكَ
يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY