تبليغاتX
 آهنگ زندگي

بیاین بریم دنبال خودمون بگردیم

من نیستم تا بدانم کیستم
من می روم تا بدانم چیستم
هیچم انگار پوچم انگار
اصل می خواهم
وصل می خواهم
شاید در این راه
من شوم رسوا
یا شوم پیدا
شاید که این ره رود به دریا
یا که کویری تشنه از فراق آب و تا قیامت اسیر در چنگال شنها
یا زمینی یخ بسته و لرزان از سرما
یا که بی راهه ای تا ابد به ناکجاها
هیچ کس نمی داند
هیچ کس نمی فهمد
عاقبت من به کجا رفتم
شاید که رفتم من تابه نزدیک خدا بالا
اما من ندیدم هرگز هیچ عشقی را بدین حد ساده و شیوا
آری اصل من این بود
وصل من این بود
تا ابد من با خدا تنها


 

نوشته شده توسط نسيم و مهدي در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 7:36 موضوع | لینک ثابت


انسان

انسان؛شدن است،نه بودن.

 

مرداب هم خجالت کشیده است

 

 

 

فکر می کنی زندگی چیست ؟

                            یک خوشبختی ؟

                                        یک دایره که دور تا دورش پرچین است  ؟

                                                                       

زندگی یک تکرار

تکرار حرف های من و تو

                           و تکرار اعمال من و تو 

                           و زندگی می تواند حتی یک تکرار پر از تکرار باشد

 

من در انتظار بهار بسر نمی برم

مرا از زمستان ترسی نیست

خزان در من خلاصه می شود

مرگ در کنار نام من به خواب می رود

 

در زیر فریاد شهر

                پوستم ترک خورده است

 

تنم برای به خاک خفتن زنده است

زمان برای من معنی نخواهد داشت

زمان برای کسی که سال های مقدس را دیده است

                                               یعنی درد

 

چنار  کنار  بیشه ی دلهره ی یک آدم

بلندی اش به حد آسمان رسیده است

 

عبور خواهم کرد

از لابه لای این امواج سهمناک

 

من از سکوت

               از 

               این موج های پایکوبه های غربت وحشی

                         این دشنه ها

              این مرگ ها

                       حتی کلام نسنجیده ی زاغ ها

یا تکه لاشه ای که لاشخور بر آن نشسته است

                                                        هرگز ترس نخواهم داشت

 

باور برای آن مترسک زیبای باغ بود

من از چه در باور فرو روم ... ؟

 

بگذار تا ترانه های من

                          تنها برای من بمانند و

                                                     بس

من لرزه های زبانم را تقدیم کرده ام

                                 تنها برای آن کسی که لایق است

 ***************************************************

عشق
از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسيدند
عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد. از استاد تاريخ
پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط سلسله ي قلب جوان. از استاد زبان پرسيدند
عشق چيست؟ گفت:همپاي love است . از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟
گفت : محبت الهيات است . از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق
تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد. از استاد رياضي پرسيدند عشق
چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پايان ندارد
 
 
ای كاش جمله زيبای دوستت دارم
بی هيچ غرضی بر زبان ها جاری بود!
 
ای كاش از گفتن دوستت دارم،
  از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشی ها باز نمی ايستاديم،
 
ای كاش محبت را بی هيچ چشمداشتی
حتی چشم داشت محبت،
به او كه دوستش داريم هديه ميداديم
 
ای كاش،
  ای كاش...
 

 


 

نوشته شده توسط نسيم و مهدي در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 21:35 موضوع | لینک ثابت


تقديم به همه ي مامان هاي مهربون مخصوصا مامان گل خودم

ميلاد با سعادت حضرت فاطمه زهرا (س) بر همه

 

مسلمانان مبارك باد

 

 

 آنگاه که نخستین گام را در دنیا گذاشتم

بغض آتشینی گلویم را می فشرد

شاید دلیل آن غربت و دلتنگی بود

و هر لحظه شدت میگرفت

چنانکه با تمام وجودم گریه را سر دادم اما..

گریه هم آرامم نکرد...

تا اینکه مرا به آغوش کشیدی

و من صدای طپش های قلبت را شنیدم

و آرام به صدای روح نواز قلبت گوش سپردم

و چنان آرامشی نصیبم شد که دیگر

نه از بغض خبری بود و نه احساس غربت

گویی با تمام وجودم به صدای قلبت..

بوی محبتت و صفای وجودت اعتماد کردم

و دریافتم که تنها نیاز حقیقی ام لبخند زیبای تو

و آغوش گرم و بی مثالت است

فدای صفای وجودت شوم


 

نوشته شده توسط نسيم و مهدي در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 3:33 موضوع | لینک ثابت


رفع ابهام

دوستاي گلم سلام

نظر به اينكه بعضيا تو وبلاگشون يه مشت چرنديات و دروغ نوشتند و دارند

مظلوم نمايي مي كنندتصميم گرفتم كل جزيياتو تعريف كنم قضاوت با خودتون

 خواهشا تا ته اش بخونيد

قضيه از اونجايي شروع شد كه ما تصميم گرفتيم با بچه هاي دانشگاه بريم

 اردوي درون استاني به يكي از روستاهاي يزد.قرار شد من و يكي از بچه ها يه درخواست

 بنويسيم بديم بچه ها امضا كنند بعد بديم امور فرهنگي دانشگاه.وقتي داشتم درخواستو مي نوشنم

 به دوستم گفنم كجا رو بنويسم گفت بنويس سانيچ(اسم يكي از روستاهاي يزد)من هم نوشتم

وقتي درخواستو نوشتم رفتيم داديم به بچه ها كه بعضيا امضاكردند بعضيا هم نه وقتي به ليلا گفتم گفت

 من نميام  سانيچ هم شد جا( اون كسي بود كه خودش گفته بود بچه ها بياد بريم اردو هر جا مي خواد باشه

 فقط توي استان يه اردو بريم)من هم كه ناراحت شدم هم از دست اون و هم از دست بچه هاي ديگه رو به

 بچه هاي كلاس كردم و بلند گفتم من چيكارتون كنم من كه يزدي نيستم بدونم كجا خوبه كجا بد شما هر

 كدومتون يه جا رو مي گيد هر كي اسم ده خودشو مي گه بعد هم گفتم به جهنم هر كسي مي خواد بياد هر

 كسي مي خواد نيادو از كلاس رفتم بيرون.

وقتي ديدم ليلا بهش بر خورده فكر كرده من منظورم به اون بوده توي ميني بوس  وقتي ز دانشگاه بر مي گشتيم

 خنديدم و بهش گفتم بعضيا هم قهر كردند حالا كي مي ره نازشونو بكشه بعد به يكي از دوستام كه اسمش ناهيد گفتم

 ناهيد باهاش حرف بزن از دلش در بيار بگو من منظورم با همه بچه هاي كلاس بوده و منظورم اون نبوده مبادا

 سوءتفاهم بشهوقتي ناهيد شروع كرد باهاش حرف زدن ليلا بلند بلند جلوي خودم گفت اين هيشه دغو دليلشو سر

 من خالي مي كنه ومن خيلي رفتاراشو تحمل مي كنم در حالي كه خدا  مي دونه هيچوقت اينطوري نبوده هر وقت

 هم كه اون ناراحت بود و بد اخلاقي مي كردمن بهش زنگ مي زدم و از ش مي پرسيدم كه چرا نارحته اما اون

 چيزي كه اون روز منو خيلي ناراحت كرد اين بود كه گفت من خيلي رفتاراشو تحمل مي كنم در حالي كه واقعا

 اگه دوست واقعي من بود و از دست من ناراحت بود بايد به خودم مي گفت نه به كسي ديگه.

خلاصه روزها گذشت بماند كه سر كلاسهاي آزمايشگاه فيزيك هر دفعه سعي مي كرد منو برنجونه اينم بگم كه

منم جلوش كوتاه نمي يومدم و جوابشو مي دادم.روزها گذشت مرتب به وبلاگ سر مي زدم و جواب بازديد كننده هارو

 مي دادم تا اينكه رفت يه مطلب آپ كرد و نوشت دوستاي گلم ممنون از اينكه اين مدت منو تنها نذاشتين در حالي

 كه هميشه من جواب بازديد كنندها رو مي دادم و اين يه جور بي انصافي و خودخواهي بود باز هم به دل نگرفتم

 تا اينكه چند روز پيش وقتي مي خواستم وارد بخش مديريت وبلاگ بشم متوجه شدم رمز عوض شده

اين رو هم بگم چند بار رفتم كافي نت امتحان كردم تا مطمئن بشم حتي از يكي از دوستام خواستم امتحان كنه كه

 اون هم بهم گفت چند بار امتحان كرده ولي پيغام خطا داده تموم اين چيزايي كه براي شما نوشتمو تو يه نامه نوشتم

 وازش پرسيدم چرا رمز وبلاگو عوض كرده ولي جوابمو نداد.

من هم وقتي ديدم آدمي كه به دوستش نامردي مي كنه و اينقدر غرور داره كه حاضر نيست حتي در مورد كاري

كه كرده جواب بده تصميم گرفتم براي خودم وبلاگ بزنم

من اگه خيلي مشتاق بودم همه از اختلافمون خبر داربشند همون اول كه قهر كرده بوديم مي تونستم اين كارو بكنم

اگه من از خود راضيم يا مغرورم باشه اشكال نداره  ولي خدا مي دونه خود ليلا هم مي دونم من هيچ وقت به هيچ كس

 حسادت نكردم چون خدا اينقدر نعمت بهم داده كه جاي حسادت نمونده.

من چرا نبايد دوست داشته ياشم كه اون شاد باشه يا بخنده مگه چي از من كم مي شه خدا مي دونه من هميشه نه

 تنها براي اون براي همه دوستام سر نماز دعا مي كنم حتي الان هم كه قهريم هيچ كدوم از اين مسايل باعث نشد

 من از دستش دلخور بشم به جز اينكه  منو به حسادت متهم كرد خصلتي كه اصلا تو وجود من نيست و اينكه فقط

 مي ياد بد منو مي گه نمي گه كه خودش رفته رمز وبلاگو عوض كرده و در حق من نامردي كرده.

برام مهم نيست حقو به كي مي ديد مهم اينه كه من پيش خداي خودم سر بلندم راستي تو رو خدا اگه كسي فهميد

 حرفي كه من زدم چه ربطي به حسادت داره به من هم بگه

نمي خواستم اينها رو بنويسم ولي وقتي ديدم به ناحق داره بهم توهين مي شه  تصميم گرفتم از حقم دفاع كنم.

 

 

   


 

نوشته شده توسط نسيم و مهدي در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 3:19 موضوع | لینک ثابت


اولين آپ

هو المحبوب

بيشتر كسايي كه به اين ويلاگ سر مي زنند منو مي   شناسند

من قبلا تو وبلاگ كلبه فقيرانه مطلب مي نوشتم.

روزي كه كلبه فقيرانه راه افتاد قرار شد كسي مدير وبلاگ نباشه و

 هر دومون پسورد وبلاگ داشته باشيم تا هر وقت خواستيم بتونيم تغييراتي توي ويلاگ بديم.

(تو اولين آپ وبلاگ هم اين موضوع گفته شده مي تونيد بريد تو آرشيو ببينيد).

چند روز پيش وقتي مي خواستم وارد بخش مديريت بشم  متوجه شدم

 رمز وبلاگ عوض شده خيلي ناراحت شدم به خاطر همه زحمتهايي كه براي اين وبلاگ كشيدم

 ودر حقم نامردي شد بعدش به خودم گفتم به درك يه وبلاگ ناقابل اصلا ارزش ناراحت شدن نداره.

تصميم گرفتم براي خودم يه وبلاگ درست كنم بايد از اول همين كارو مي كردم

 ولي به قول معروف ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است الان هم خيلي خوشحالم

چون وبلاگ جديدمو خيلي دوست دارم.

تو اين سه ماهي كه چيزي آپ نكرده بودم خيلي چيزا ياد گرفتم ياد گرفتم

 بعضي آدما اصلا ارزش محبت كردن ندارند چون فكر مي كنند وظيفه ات بهشون محبت بكني.

از قديم مي گند  هر كسي بهت بدي كرد تو بهش خوبي كن تا متوجه كار اشتباهش بشه

 ولي به نظر من بعضيا نه تنها به اشتباهشون  پي نمي برند بلكه پررو تر مي شند.

از اين به بعد هم با هر كسي مثل خودش رفتار مي كنم در صورتي براش ارزش قائل مي شم

 كه برام ارزش قائل بشه درسته حقم پايمال شد ولي اشكال نداره مي سپارم به خدا

 و از خدا مي خوام اون دنيا بهم حقمو بده.

*******************************************************************************************

 

تقديم به خداي مربونم

 

 حرفهايم را به تو مي گويم به تو كه عاشقي مثل من . به تو كه نرمي و

 لطافت باران در آرامش صدايت بر سجده مي افتد و تو كه عاشقانه سلامم ميدهي

.و تو تويي كه جاده از عبورت خجالت ميكشد حرفهايم را به تو مي گويم تا به باد برساني

 كه تو با باد همسفري و من چون هميشه گرد راهت با تو حرف ميزنم .

 حرفهايم را به تو مي گويم چون ميدانم كه چشمانت حرف چشمانم را خوب مي فهمد

 و وجود عاشقت گذر نگاهم را خوب درك مي كند و مرغ عشق خانه ي ما در برابر

 آواز سكوتت صوت زيبايش را در قفس سينه محبوس ميسازد.

 حرفهايم را به تو مي گويم به تو كه آواز عشقت دنياي زرد و بي روح قاصدكها را

معنا مي بخشد و تو كه به شدت بادبر كوير دلم مي تازي.

 


 

نوشته شده توسط نسيم و مهدي در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 4:33 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting